آیه اولی که فقها برای اثبات تقلید از آن استفاده کردهاند آیه «نفر» است:
﴿وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ﴾
«و شایسته نیست مؤمنان همگی (برای جهاد) کوچ کنند، پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکند تا (دستهای بماند و) در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را (وقتی به سوی آنان بازگشتند بیم دهند) باشد که آنان (از کیفر الهی) بترسند؟»
و آیه دوم مورد استناد آنها آیه «سؤال» است:
﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾
«پس اگر نمیدانید از اهل ذکر سؤال کنید.»
آیه «نفر»
بیان آیه این است که مثلاً مردم قبیلهای مسلمان شدهاند و باید نماز و روزه بگیرند و احکام دین خودشان را بدانند. منتها پیرمرد دارند، کشاورزند، بچه کوچک دارند، زن و اهل و عیال دارند و این شدنی نیست که همگی بتوانند به پیش معصوم علیهالسلام بروند؛ عملی نبوده و همگی تلف میشوند. شایسته است که از هر فرقه و طایفهای، مؤمنین نقل مکان کنند برای طلب معارف دینی و «لِیَتَفَقَّهُوا» تا «تفقه» در دین پیدا کنند. «تفقه» در دین یعنی فهم دقیق در دین پیدا کنند؛ توحید را یاد بگیرند؛ معاد را یاد بگیرند؛ امامت را یاد بگیرند؛ و نیز احکام فرعیه دین را. سپس به سوی قوم خود برگردند و آنها را «تعلیم» دین بدهند و «حجج» را بیان کنند که شاید با تقوا شوند. اگر کسی سؤال کرد نماز را چگونه بخوانم بگویند من دیدم که معصوم علیهالسلام اینگونه نماز میخواند و یا از ایشان پرسیدم و خود ایشان فرمودند اینگونه نماز بخوان و حدیث را برای مردم نقل کند.
«سید ابوالقاسم خوئی» ادعا دارد که این آیه جواز تقلید دارد و در «مصباح الأصول» میگوید:
توبه: ۱۲۲ نحل: ۴۳
«(ومنها) قوله تعالى: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ﴾، وتقليد جواز العمل – يقول أهل الذكر المستفاد من آية السؤال بصورة حصول العلم بالواقع – يدفعه الإطلاق».
ایشان در مورد وجه دلالت این آیه بر جواز تقلید فقط یک جمله ذکر میکند و میگوید: «یدفعه الإطلاق». یعنی این آیه مطلق است؛ به این صورت که اگر عدهای از قومی برای تحصیل علم رفتند، وقتی برگشتند که قوم را انذار کنند، این انذار کردن مطلق است؛ چه به فتوا باشد چه به بیان حجت (خواندن حدیث) باشد. فلذا قول مفتی برای مقلد حجت است و تقلید واجب است؛ و اگر کسی مقلد نباشد همه اعمال او باطل است و حق خارج کردن خمس را ندارد! این استدلال ایشان است!
اگر شخصی نزد رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله برود و سپس برگردد تا قوم خویش را انذار کند و نگوید که من رفتم و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به من فلان مسئله را یاد داد، و یا من دیدم که مثلاً نماز صبح را پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین خواند و دلایل خود را ذکر نکند، آیا باید حرف او را تعبّدی پذیرفت؟! اصلاً خود «انذار» که در این آیه هم آمده است با «تمام کردن حجت» معنی پیدا میکند. باید برای انذار ادله را بیان کرد تا حجت تمام شود؛ چون مرجع تقلید گفته است که حجت تمام نیست!
«آخوند خراسانی» درست فهمیده بود که این آیه دلالت بر تقلید ندارد و در مورد اینکه فقها بیایند و قوم خود را انذار کنند گفته است که قبول این انذار بهصورت تعبّدی نیست «لا للأخذ تعبداً». چرا که آیه میفرماید باید بروند دین را یاد بگیرند و بیایند قوم خود را انذار کنند؛ و انذار نیز با بیان ادله است (ولی فقها میگویند چون احادیث را عوام نمیفهمند فقط باید به آنها فتوا را یاد داد). اگر منظور این نوع انذار نیست پس چیست؟ فقها بروند نزد معصوم علیهالسلام دین را یاد بگیرند بعد بیایند فتوا بدهند؟ این خیلی واضح است. چطور موضوع به این وضوح را آقای خوئی نفهمیده است!
بهاین حدیث که تفسیر آیه «نفر» از امام صادق علیهالسلام است توجه کنید ببینیم آیا تقلید از آیه «نفر» استخراج میشود یا خیر:
«عَنْ عَبْدِ الْمُؤْمِنِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّ قَوْمًا يَرْوُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ قَالَ اخْتِلَافُ أُمَّتِي رَحْمَةٌ فَقَالَ صَدَقُوا فَقُلْتُ إِنْ كَانَ اخْتِلَافُهُمْ رَحْمَةً فَاجْتِمَاعُهُمْ عَذَابٌ قَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ وَذَهَبُوا وَإِنَّمَا أَرَادَ …»
۱- مصباح الأصول (موسوعة الإمام الخوئي ٤٧–٤٨)، ج ٢، ص ٣٥٨
۲- عبارت ایشان در استفاده از این آیه برای جواز تقلید در قسمت بعد خواهد آمد.
۳- علل الشرائع، ج ١، باب ٧٩، ح ٤، ص ٨٥
قول اللهُ :
﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ﴾ ﴿يَحْذَرُونَ﴾
فأمرهم أن ينفروا إلى رسولِ اللهِ ﷺ ويختلفوا إليه فيتعلّموا ثم يرجعوا إلى قومهم فيعلّموهم إنما أراد اختلافهم من البلدان لا اختلافاً في دينِ اللهِ عزوجل إنما الدينُ واحد.
عبدُ المؤمنِ الأنصاريُّ يقول: خدمتُ إمامَ صادقٍ عليه السلام وكنتُ جماعةً من الناسِ عن رسولِ اللهِ ﷺ روايتُهُ يُقالُ إنَّ اختلافَ أمّتي رحمةٌ، أهذا صحيحٌ أم خير؟ فرمود: راست میگویند. عرض کردم: اگر اختلافِ آنها رحمت است پس اتحاد و اجتماعِ آنها عذاب است حتماً؟ فرمود: هرگز! به کجا میروید؟! شما معنای کلامِ جدم را نفهمیدهاید. معنای اختلاف این نیست بلکه اختلاف به معنای آمد و شد است، کما اینکه در مورد ائمهٔ معصومین علیهمالسلام آمده است: «وَاخْتَلَفَ الْمَلَائِكَةُ» یعنی معصومین علیهمالسلام محل آمد و شد ملائکه هستند. اختلاف در زبان عرب هم به معنای نزاع است و هم به معنای آمد و شد. فلذا این اختلاف در امت من یعنی رفت و آمد به من و اوصیای من؛ که رفت و آمد کنند به ما و دین خدا را یاد بگیرند (این رحمت است). همین است که خداوند این را اراده فرموده است: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ يَحْذَرُونَ﴾ که از سرزمینهای مختلف عدهای بروند و با رسولِ اللهِ ﷺ آمد و شد کنند و در این هنگام دین خدا را فرا بگیرند و سپس این علم را به قوم خود یاد بدهند (نه اینکه آنها را متعبد به اتباعِ ظنِّ خود کنند که تقلید همین است) همان دین واحد است.
در این روایت به خوبی بیان میشود که منظور از انذار آن انذاری است که با تعلیم است
«ثُمَّ يَرْجِعُوا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَيُعَلِّمُوهُمْ».
حالا انصافاً جهت دین تعلیم چه چیزی را به مردم میدهند؟ جز این است که «ظن» خود را به مردم تعلیم میدهند؟ کدام مرجع تقلید تا به امروز احادیث را برای مردم شرح داده و آنها را عالم ساخته است؟ اصلاً به کدام دلیل عقلی و شرعی جهتگیری حوزه علمیه راویان حدیث هستند؟
آیه «سؤال»
«سید ابوالقاسم خوئی» در مورد این آیه در «مصباح الأصول» میگوید:
«أمّا الآيات (فمنها) قوله تعالى: ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾، و (منها) قوله تعالى: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ طَائِفَةٌ﴾… إلخ، وتقليد جواز العمل – بقول أهل الذكر المستفاد من آية السؤال بصورة حصول العلم بالواقع – يدفعه الإطلاق، وكذا الحال في آية النفر، وما ورد في بعض الروايات – من تفسير أهل الذكر بالأئمة عليهمالسلام أو بعلماء اليهود كما في بعضها الآخر – لا يضر بالاستدلال بالآية الشريفة للمقام، لما ذكرناه في…»
-
مصباح الأصول (موسوعة الإمام الخوئي ٤٧–٤٨)، ج ٢، ص ٣٥٨
بحث حجیت خبر الواحد و فی مقدمات التفسیر: من أن نزول الآیة فی مورد خاص لا یوجب اختصاصها به، بمعنی أنه لا یوجب انحصار المراد به، فإن القرآن یجری مجری الشمس والقمر، ولا یختص بمورد دون مورد، کما دلت علیه الروایات الکثیرة. وفي بعضها: ﴿إِنَّ الْقُرْآنَ لَوْ نَزَلَ فِي قَوْمٍ فَمَاتُوا لَمَاتَ الْقُرْآنُ﴾، وهذه الروایات مذکورة في کتاب مرآة الأنوار المعروف بمقدمة تفسير البرهان، فراجع.
ایشان غیر از ادله فطرت و سیره عقلاء که ذکر شد، در مورد آیه ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾ استدلال میکند که این آیه دلیل بر صدور جواز تقلید است، به این صورت که بیان میکند منظور از «اهل ذکر» همان اهل علم هستند که به طور اختصاصی در موضوع حلال و حرام همان فقها میباشند. در واقع ایشان ادعا میکند که چون خداوند جلّوعلا فرموده که از اهل ذکر بپرسید، حتماً قبول حرف آنان هم ملازم آن واجب بوده که فرموده است «فَاسْأَلُوا»، فلذا این قبول جواب یعنی تقلید!
اولاً، به کدام اعتبار «اهل ذکر» فقها هستند؟ ثانیاً، «فَاسْأَلُوا» چگونه تقلید معنا شده در حالیکه پرسش و کسب علم با تقلید متفاوت است؟ ثالثاً، در هیچ تفسیر روایی این آیه دلیل بر تقلید وارد نشده است و برعکس با دقت نظر در روایات مشخص میشود که این آیه اصلاً نمیتواند دلیل بر تقلید باشد.
وقتی برای پرسش در موضوعی از علما سؤال میشود، جواب دادن آنها دو حالت دارد. مثلاً شما در مورد نماز خواندن سؤال میکنید که چطور نماز بخوانم. یکبار عالم روایت را برای شما میآورد و میگوید امام صادق علیهالسلام فرموده است اینگونه نماز بخوانید. نوع دیگر این است که به دفتر مرجع میروید و میگویید سؤال شرعی دارم؛ مرجع که مطابق معمول وقت ندارد و اجازه دیدار ایشان اصلاً حاصل نمیشود و از شما درخواست میشود سؤالتان را بنویسید تا در زمان مناسب به آن جواب بدهند. سپس ایشان در حکم آن مسئله به شما میگوید: «یجوز» یا «لا یجوز»، یا «جایز است» یا «حرام است»، فقط همین! و برای شما نه روایت میخواند و نه دلیل ذکر میکند. پس اهل علم دو گونه میتوانند جواب داشته باشند؛ یکبار مانند فتوا است و یکبار میتواند جوابش طوری باشد که مصداق این حدیث باشد:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ: طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ»
يعنی وقتی شما جواب آن را گرفتید، شما هم به مقدار جواب او به مسئله (که همان سنت رسول خداوند و حکم پروردگار عالم علیهالسلام است) علم پیدا میکنید.
۱- الكافي، ج ١، باب فرض العلم، ح ١، ص ٣٠
البته ما فعلاً «اهل ذکر» را به اهل علم طبق نظر ایشان معنا میکنیم و الا ما که دانیم اهل ذکر چه کسانی هستند. منتها فعلاً با فرض دلالت «اهل ذکر» به اهل علم اشکالات تقلید را مطرح میکنیم.
شاید اگر «سید ابوالقاسم خوئی» یکبار به احادیث ائمه علیهمالسلام با دقت بیشتری تدبر میکرد این استدلال را مطرح نمینمود۔
وقتی فقیه به شما میگوید شما اینگونه نماز بخوان، افاده علمی به ما نکرده است؛ شاید اشتباه کرده باشد؛ شاید هم اشتباه نکرده. فقیه که کلام امام صادق علیهالسلام را نگفته است بلکه رأی خودش را بیان نموده است. در جواب اولش افاده علم کرده است (یعنی مشخص کرده حلال است یا حرام و این علم برای ما ایجاد شده است منتها اینکه مطابق واقع باشد یا نباشد را نمیدانیم) اما در جواب دومش فقط حرف خودش را زده است در حالیکه کلام فقیه فی ذاته حجیتی ندارد. وقتی گفته میشود از اهل علم سؤال کنید، اگر تنها کلام آنها دلیل داشته باشد باید جواب آنها را قبول کرد و الا هیچ عاقلی بدون دلیل از عالمی تبعیت نمیکند. این در حالی است که فقیه برای حرف خود دلیل نمیآورد۔
البته بیان فقها برای تقلید این است که این آیه مطلق است چه جواب آنها با کلام حجت الهی موافق باشد و چه نباشد. اهل ذکر که گفت انجام بده، انجام بده؛ در حالیکه خود اصولیین این بیان را باطل میدانند و فقط «سید ابوالقاسم خوئی» به این آیه اینگونه استدلال میکند۔
«سید ابوالقاسم خوئی» سپس (بهصورت حیرتآوری) ادامه میدهد که اهل ذکر یاد شده در روایات فقط ائمه علیهمالسلام نیستند:
«و ما ورد في بعض الروايات – من تفسير أهل الذكر بالأئمة عليهمالسلام أو بعلماء اليهود كما في بعضها الآخر – لا يضر بالاستدلال بالآية الشريفة للمقام»۔
هر چند در روایات وارده «اهل ذکر» به ائمه اطهار علیهمالسلام و در برخی هم به علمای یهود تفسیر شده است (اما قائل بودن به این معنی) استدلال به این روایات، جواز تقلید را متضرر نمیسازد!!
خب اولاً، در کدام کتاب شیعی اهل ذکر به علمای یهود تفسیر شدهاند؟ ثانیاً، اگر در کتب عمریه هم چنین باشد، چرا ایشان که احادیث معصومین علیهمالسلام در مورد این آیه را میدانند قائل به صحت روایات عمریه است در حالیکه «اهل ذکر» فقط معصومین علیهمالسلام هستند؟! ثالثاً، وقتی در هیچ روایتی «اهل ذکر» به علما تعبیر نشدهاند، ایشان با چه استدلالی آن را به علما تفسیر میکند؟
۱- مصباح الأصول (موسوعة الإمام الخوئي ٤٧–٤٨)، ج ٢، ص ٣٥٨
«ذِکر» معانی مختلفی دارد از جمله به معنی قدرت و شدت «فَهُوَ خِلافُ الأُنثى» است، یا ذکر در مقابل نسیان و غفلت است و یا به معنای قرآن کریم و رسول خدا ﷺ است. به هر معنایی که بگیریم هیچ اختصاصی به فقها ندارد. روایات را هم که در نظر بگیریم «اهل ذکر» اهلبیت علیهمالسلام هستند و در کتاب «الکافی» یک باب به این آیه اختصاص داده شده است و در آنجا روایات بسیاری به همین مضمون هست. به عنوان نمونه رسول اکرم ﷺ فرمودند که منظور از «ذِکر» من و امامان از عترت من هستند:
«قال رسولُ اللهِ ﷺ الذِّكرُ وأنا الأئمةُ أهلُ الذِّكرِ و قولُهُ ﷺ وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَلِقَوْمِكَ وَسَوْفَ تُسْأَلُونَ»۔
حتی یک روایت هم به این مضمون نیامده است که «اهل ذکر» علما هستند. لذا ربط «اهل ذکر» به فقها جز با تفسیر به رأی (ظن غالب و فکر شخصی) حاصل نمیشود۔
در ضمن، حتی وقتی یک آیه دو احتمال دارد که یکی قوی است و یکی ضعیف، نباید احتمال قوی را حمل بر صحت کرد چرا که قرآن خطاب به پیامبر ﷺ بوده است و ایشان مفسر قرآن است؛ چه برسد به جایی که چند احتمال یکسان بر یک آیه مترتب میشود. اصلاً اگر کسی قرآن را به نظر خودش تفسیر کند حتی اگر تفسیر او درست از کار در بیاید باز هم اشتباه کرده چرا که در مورد دین خداوند ﷺ بدون علم صحبت کرده است۔
«سید ابوالقاسم خوئی» سپس ادامه میدهد:
«لما ذكرناه في بحث حجية خبر الواحد و في مقدمات التفسير: من أن نزول الآية في مورد خاص لا يوجب اختصاصها به»۔
در مقدمات تفسیر بیان شده که این آیه فقط «حجیت خبر واحد» را میرساند؛ اگرچه این آیه شأن نزول خاصی دارد، ولی نمیتوان آن را فقط به آنها (اهلبیت علیهمالسلام) اختصاص داد (و فقها هم میتوانند این جایگاه را داشته باشند)۔
كتاب العين، ج ٥، ص ٣٦٦ الكافي، ج ١، باب أن أهل الذكر، ح ١، ص ٢١٠؛ در بحار الأنوار جلد ٢٣ قریب به شصت روایت به این مضمون وارد شده است. الزخرف: ٤٤ مصباح الأصول (موسوعة الإمام الخوئي ٤٧–٤٨)، ج ٢، ص ٣٥٨
محکمترین استدلال جماعت فقها برای تقلید از قرآن تنها همین دو آیه هست و نه بیش.
عدهای دیگر از فقهای معاصر مانند «سید صادق شیرازی»، آیات دیگری را هم ذکر کرده که محکمترین آن نزد ایشان را در ادامه نقد میکنیم و ذکر استدلالهای دیگر ایشان به آیات دیگر را ضروری نمیبینیم چرا که بطلان آنها برای خوانندهای که به کتب ایشان رجوع کند اظهر من الشمس است۔
آیه سوم
در بین فقهای متقدم و متأخر، تنها «سید صادق شیرازی»، به برخی دیگر از آیات غیر از آیات «سؤال» و «النفر» استدلال میکند که نوع خود بیسابقه است. به عنوان نمونه، خداوند ﷻ قرآن میفرماید:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ﴾
ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد، نیک وارسی کنید، مبادا به نادانی گروهی را آسیب برسانید و (بعد) از آنچه کردهاید پشیمان شوید۔
«سید صادق شیرازی» در مورد آیه مذکور میگوید:
«دلت – بمفهومها – على حجية قول الخبر العادل، و الفقيه العادل يُنبئ عن حكم الله ﷻ، فيجب قبول قوله، و هذا هو التقليد. وما يُقال: من أن الفقيه يُخبر عن رأيه، يرده: أنه يُخبر عن حكم الله ﷻ، ولكن بحدسه، كحال الخبرة الذين يُخبرون عن القيمة الواقعية بحدسهم»۔
این آیه دلالت مفهومی دارد بر حجیت قول خبر عادل (چرا که از قبول خبر انسان «فاسق» نهی شده است پس میتوان نتیجه گرفت اگر خبر عادل بود باید حرف او را پذیرفت)، و فقیه عادل از حکم خداوند ﷻ خبر میدهد پس قبول سخن او واجب است و این همان تقلید است. و اینکه گفته میشود فقیه از رأی خود خبر میدهد درست نیست بلکه او از حکم خداوند ﷻ خبر میدهد ولیکن به حدس خود؛ همانند اهل خبره (که مثلاً چون در بازار تجربه زیادی دارند) از قیمت واقعی یک چیز به حدس خود خبر میدهند۔
این یک نمونه از تفسیر به رأی واضح و آشکار است از فقهایی که در حوزههای علمیه تربیت میشوند. به صورت مشابه، آیات دیگری که ایشان آنها را به عنوان جواز تقلید به عنوان دلیل بیان میکند (که محکمترین آنها همین آیه بود) از دلالت بر تقلید به هیچ عنوان بهرهای نبرندہ اند۔
حجرات: ٦ بيان الفقه، الاجتهاد والتقليد، ج ١، ص ٣٨
نظرات برخی فقهاء بر دلالت آیات
درست است که برخی فقها استدلال میکنند که برخی از آیات قرآن بر جواز تقلید دلالت دارد، اما این بیان بین همه فقها مورد قبول نیست. به عنوان مثال، «آخوند خراسانی» در «كفایة الأصول» بیان میکند که این آیات بر جواز تقلید دلالت ندارند:
«وأما الآيات فلم تدل دلالة آية النفر (توبه ١٢٢) و السؤال (نحل ٤٣) على جوازه، لِقُوّة احتمال أن يكون الإرجاع لتحصيل العلم لا للأ التعبدا».
و اما آیات سؤال و النفر که دلالت بر جواز تقلید ندارند، این احتمال خیلی قوی است که وقتی آیه میگوید از اهل علم بپرسید یعنی از آنها علم فرا بگیرید نه اینکه تعبدی باشد.
با این حساب، اگر معلوم نباشد که کلام اهل علم مطابق با کلام معصومین علیهمالسلام هست یا نیست آنوقت آیا باز هم باید کلام اهل علم را قبول کرد؟! این در حالی است که «سید ابوالقاسم خوئی» معتقد است این آیه اطلاق دارد (یعنی اهل ذکر علاوه بر معصومین علیهمالسلام شامل مطلق علما نیز میشود!) به کدام دلیل؟
«آقا ضیاءالدین عراقی» هم در «نهایة الأفكار» بیان میکند که هر دوی این آیات یعنی «النفر» و «السؤال» از اینکه حجیت فتوای مرجع را در حق مقلد افاده کنند قاصرند:
«وأما الآيات فعمدتها آية النفر والسؤال (وهما) أيضاً قاصرتان عن إفادة حجية فتوى العالم في حق العامي (أما) آية السؤال، فلِقُوّة احتمال كون إيجاب السؤال عن أهل الذكر لأجل حصول العلم بالواقع، لا لنحو التعبد بقولهم حتى إذا لم يفد العلم للسائل (فالأمر) من الآية والله العالم فاسألوا أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون حتى تعلموا، كما يقال لننكر شيئاً لعدم علمه به سل فلاناً إن كنت لا تعلم (مضافاً) إلى ورود الآية المباركة في أصول العقائد التي لا يكتفى فيها بغير العلم لظهورها بمقتضى السياق في إرادة علماء أهل الكتاب والسؤال عنهم فيما لديهم من علامات النبوة المكتوبة في كتبهم السماوية (وأولى) ما ورد من تفسير أهل الذكر بالأئمة المعصومين عليهمالسلام».
ایشان همچنین بیان میکند که در آیه «سؤال» این احتمال خیلی قویتر است که منظور آیه در سؤال از اهل علم (طلب علم) باشد نه اینکه تعبدی حرف اهل علم را بپذیریم. بعد بیان میکند که این آیه در «اصول» عقاید آمده است نه در فروع (ورود الآیة المبارکة فی اصول العقائد). و در ادامه ایشان میگوید ظاهر آیه این است که اهل ذکر منظور علمای یهود و نصاری هستند (فی ارادة علماء اهل الکتاب)، اما در تفسیر اهل ذکر اهل بیت علیهمالسلام هستند.
كفاية الأصول (جمع الفوائد)، باب تقليد، ج ٢، ص ٣٣٦ نهاية الأفكار، ج ٤، ص ٤٢
«میرزا جواد تبریزی» هم در «دروس فی مسائل علم الاصول» ذیل استدلال به این آیات برای تقلید همان کلام «آقا ضیاءالدین عراقی» را تکرار میکند:
«و ما استُدلّ به فی جوازه من بعض الآیات من الکتاب المجید غیر تام فإن آیة النفر لا دلالة لها علی جواز وأخذ قول المنذر و الفقیه تعبداً… و آیة السؤال فی مقام إيجاب الفحص و التعلم و لعله لتحصیل العلم لا لإيجاب التعبد بجواب المسؤول كما يشهد بذلك كون المسؤول هم أهل الكتاب المسؤول عنهم من الإعتقادات ولو قيل بأن المسؤول هم الأئمة عليهمالسلام كما ورد في بعض الروايات فلا شبهة في اعتبار قولهم و كلامهم».
ایشان میگوید که استدلال برخی به آیات قرآن کریم برای جواز تقلید غیر تام است و آیه «النفر» بر جواز تقلید و بر قبول کلام علما به صورت تعبدی دلالت ندارد و ظاهر آیه اهل کتاب هستند و روایات میگویند «اهل ذکر» ائمه اطهار علیهمالسلام هستند که در کلام ایشان هیچ تردیدی نیست.
خلاصه اینکه علمای خلاف نظر «سید ابوالقاسم خوئی» میگویند که این آیه دلالت بر سؤال از اهل ذکر دارد و این سؤال هم در اعتقادات است (عنه من الاعتقادات)، و در اعتقادات نیز تقلید تعبدی کفایت نمیکند، و اگر منظور از اهل ذکر اهل بیت علیهمالسلام باشند که اصلاً خود کلام آنها حجت است و دیگر تقلید معنی ندارد. لازم به ذکر است که این فقها که خلاف استدلال بر تقلید از آیات قرآن هستند سعی کردهاند مسئله تقلید را با ادله عقل از جمله سیره عقلاء حل کنند و بر همان مبنا هم معتقد به مرجعیت و تقلید بودند و در این راه قدم برداشتند.
استفاده شیعه از استدلالهای قرآنی عمره
فقهائی که اقوال آنها بررسی میشود، تمام دلایل قرآنی خود را از استدلالهای عمره برای تقلید گرفتهاند. به عنوان نمونه، «ابوبکر جصاص رازی» از علمای حنفی است که از معاصران «شیخ صدوق» در ری بوده اما ساکن بغداد بوده است. او استدلال بر تقلید را اینگونه شروع میکند:
دروس فی مسائل علم الاصول، ج ٢، ص ٢٧٤ اصول الفقه، الاصول و الاصول، ج ١، ص ٢٨١
قال أبو بكر: إذا ابتلى العامي الذي ليس من أهل الاجتهاد بنازلة فعليه أهل العلم عنها، وذلك لقول الله تعالى: ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾ وقال الله تعالى: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ﴾
(وقتی عامی با مسئلهای روبرو شد بر اوست که از اهل علم سؤال کند و این است معنای قول خداوند ﷺ …)
پرسیدن از عالم ایرادی ندارد و بسیار هم پسندیده است و مورد تأیید عقل و ائمه معصومین علیهمالسلام.
امام هادی علیهالسلام فرمود:
«لَوْلَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَةِ قَائِمِكُمْ مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَالدَّالِّينَ عَلَيْهِ وَالذَّابِّينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ، وَالْمُنْقِذِينَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَاكِ إِبْلِيسَ وَمَرَدَتِهِ، وَمِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ، لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ، وَلَكِنَّهُمْ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ، كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَّانَهَا، أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللَّهِ.»
اگر در پس غیبت امام قائم علیهالسلام علمایی نبودند که داعی به سوی او بوده و اشاره به او کنند و با براهین الهی از او دفاع نمایند و بندگان مستضعف خداوند را از دام ابلیس و اعوانش برهانند و از بند نواصب (دشمنان اهل بیت علیهمالسلام) رهایی بخشند، همه مردم از دین خداوند دست کشیده و مرتد میشدند. لیکن علما کسانی هستند که زمام قلوب شیعیان ضعیف ما را در دست داشته و مهار میکنند، همچون ناخدای کشتی که سکان آن را در دست دارد. این گروه همان شخصیتهای برتر و افضل نزد خداوند میباشند.
اینکه جاهل به عالم رجوع کند که بسیار واضح است اما نکته در اینجاست که قول عالم وقتی که یقین نداریم کلام او موافق کلام اهل بیت علیهمالسلام است برای ما حجیتی ندارد، و یا اینگونه نیست که اگر مخالفت با آن کردیم مخالفت با پیامبر ﷺ شده باشد و یا اگر از کسی تقلید نکردیم تمام اعمال ما باطل است. تازه اگر کلام عالم موافق کلام اهل بیت علیهمالسلام هم باشد به این اعتبار که کلام معصومین علیهمالسلام حجت است حجیت دارد، نه اینکه چون عالم گفته است و چون فهم و استنباط او از احکام بهتر از عامی است برای او حجت باشد.
همانطور که بیان شده، دو آیهای که برای جواز تقلید توسط «سید ابوالقاسم خوئی» و بعض علمای اخیر شیعه مورد استفاده قرار گرفتهاند ابتدا توسط علمای عامه ذکر شده است و اغلب مطالب علم اصول هم از علوم آنها منشأ میگیرد. بلی، اینکه میگویند احادیثی وجود دارد که دلالت دارد بر اصول فقه، مانند آنچه در «من لا يحضره الفقيه» آمده:
«عن الصادق عليهالسلام أنّه قال كلُّ شيءٍ مطلقٌ حتّى يَرِدَ فيه نهيٌ».
و یا در «الكافي» در باب «ما رُفِعَ عن الأُمّة»:
«قال رسول الله ﷺ: وُضِعَ عن أُمّتي تِسعُ خِصالٍ: الخطأُ والنسيانُ وما لا يَعلَمونَ وما لا يُطيقون».
و یا در باب «اختلاف الحديث»:
«حلالٌ بيّنٌ وحرامٌ بيّنٌ وشُبُهاتٌ بين ذلك، فمَن تركَ الشُّبهاتِ نجا من المُحرَّمات».
به جای خود؛ اما این روایات مصدر علم اصول نیست. شخصی گفت: من هم حضرت عباس عليهالسلام را از قرآن ثابت میکنم. گفتند چطور؟ گفت: مگر قرآن نفرموده «ألم نشرح لك صدرك»! اثبات اصول فقه از این روایات نیز همینگونه است. اصلاً این روایات بر علم اصول هم دلالت کند (که نمیکند)، مگر چقدر از علم اصول را تشکیل میدهند؟ در حالیکه در «كفاية الأُصول» مسائلی مانند: حجّيت، مشتق، امر و غيره در علم اصول مطرح است که هيچكدام از جانب اهل بيت عليهمالسلام صادر نشده است.
الاحتجاج، ج 1، ص 18