ادله فقهای شیعه بر تقلید
رکن اول تقلید، «حجیت» قول مجتهد است و «وجوب» تقلید بر عوام الناس. اگر این کلام دلیل داشت و نقل و یا حتی روایتی به این مضمون رسیده باشد، تقلید ثابت است؛ در غیر این صورت خیر.
استدلالهایی که فقها برای اثبات جایگاه مرجعیت ارائه میکنند را میتوان به سه دسته عقل، قرآنی و روایی تقسیم کرد. در قسمتهای بعد این دلایل به تفصیل مورد بررسی قرار میگیرند.
دلایل عقلی
علمای قائل به تقلید اعتقاد دارند که قطعنظر از آیات و روایات، تقلید از راههای ذیل قابل اثبات است: بداهت (فطرت)، سیره عقلاء و انسداد. بداهت این است که فطرت هر انسانی این را تأیید میکند که اگر انسان مسئلهای را نمیداند باید به عالم رجوع کند. در جهت سیره عقلاء اینگونه بیان میکنند که عقل حکم میکند که از اهل فن باید پیروی کرد و جاهل باید به عالم رجوع کند و سخن او را بپذیرد. انسداد هم این است که چون مردم از فهم احادیث به طور مستقیم عاجزند، راه دیگری برای فهمیدن احکام نیست و همه راهها برای این مقصود مسدود است غیر از تقلید از مجتهد. در ادامه این نوشتار، سعی بر این است که دلایل ذکر شده توسط مجتهدین متقدم و متأخر به طور جدا بررسی شوند.
شیخ محمد کاظم خراسانی (آخوند خراسانی)
شیخ محمد کاظم خراسانی میگوید:
«ثم إنّه لا ينبغي عليك أن جواز التقليد ورجوع الجاهل إلى العالم في الجملة يكون بديهياً جبلياً لا يحتاج إلى الدليل … وأغلب ما عدا قابل للمناقشة.»
ایشان تصریح دارد که جواز تقلید و رجوع جاهل به عالم یک امر فطری و عقلائی است. توجه داشته باشید که رجوع جاهل به عالم که شیخ به آن اشاره میکند یک امر عقلائی است اما تقلید طبق تعریفی که در قسمت قبل آن از طرف فقهای گذشته با رجوع جاهل به عالم خیلی متفاوت است. این بالاترین دلیلی است که در جهت تقلید وجود دارد و هیچ چیزی غیر از این برای ارائه ندارند مراجع عظام؛ چرا که آخوند خراسانی ادامه میدهد: «وأغلب ما عدا قابل للمناقشة»، یعنی همان دلیل فطرت وجلیّت (سیره عقلا)، انسان، محکّمترین دلیل بر تقلید است و بقیهٔ ادله مانند قرآن کریم، احادیث ائمه طاهرین علیهمالسلام، ادعای اجماع، ادعای ضرورت دین و غیره همه قابل مناقشه هستند و دلالت بر تقلید ندارند.
کفایة الأصول (جمع الفکر)، باب تقلید، ج 2، ص 330
لذا سیره کسانی که مرجعیت را باب نمودهاند این است که معتقدند حالا که این موضوع یک امر فطری است و واضح و روشن، بد نیست که روایات را که مطابقاً دلالت التزامی بر تقلید دارند نیز به ادله اضافه کنیم تا اثبات مرجعیت محکّمتر صورت پذیرد. ما به روایات ایشان مفصلاً به خواهیم گشت و وجه دلالتی که میگویند را در قسمتهای بعد بررسی خواهیم کرد.
ضیاء الدین عراق
«ضیاء الدین عراق» از اصولیین درجه اول بوده است و در ادله تقلید همان حرف استادش را تکرار میکند و مینویسد:
«القام الثانی فی وجوب التقلید او جوازه علی العامّی، و بیان أدلته (و لا یخفی): أنّ عمدته المستند علی التقلید بالنسبة إلی المقلّد العامّی هو الأمر الجلّی الفطری الارتکازی فی نفوس عامّة الناس علی رجوع الجاهل بالوظیفة إلی العالم بها.
بنحو یوجب رجوعهم علیه طبعاً و علماً بالحکم بلا التفات منهم إلی وجه علمه، کما لا فی سایر ارتکازاتهم بحسب الفطرة و الجبلّة التی أودعها فیهم (و لعلّ ذلک) أیضاً برجح السیرة المعهودة من العرف و العقلاء و المتدیّنین من الصدر الأوّل علی رجوعهم فی کلّ ما جهلوا إلی العالم، بل یرشده إلیه ما ورد فی الأدلة الشرعیة من ارجاع الجاهل إلی العالم (و علیه) فکیف مثل هذا الارتکاز.»
دلیل عمدهٔ ایشان بر تقلید حدیث و روایت نیست بلکه این است که فطرت انسانهاست که به آن گرایشی دهد و امری ارتکازی است (همه آن را به روشی میدانند!) مثل اینکه وقتی کودک را رها میکنی بصورت فطری به دنبال سینه مادر میگردد، تقلید هم در فطرت همه انسانهاست و از زمان رسول الله ﷺ هم همینطور بوده است که جاهل به عالم رجوع میکرده است!
ایشان هم مفهوم تقلید را با مفهوم رجوع جاهل به عالم خلط کرده است بدون توجه به اینکه هر رجوع جاهل به عالمی تقلید نیست. آنجا عقل بر آن صحه میگذارد. رجوع جاهل به عالم است برای کسب علم، بهطوریکه علم شده و بتواند دیگران را نیز از آن علم بهرهمند کند نه اینکه تقلیدکند و کلام مفتی برای او حکم الله ﷻ باشد۔
۱ ـ نهایة الأفکار، بحث التقلید، ج ۲، ص ۴۱۱
شیخ عبد الکریم حائری یزدی
«شیخ عبد الکریم حائری یزدی» ملقب به «حاج شیخ» به عنوان مؤسس حوزهٔ علمیهٔ قم معروف است. «حاج شیخ» در «درر الفوائد» در خصوص جواز تقلید برای مقلد مینویسد:
«لا یحقّق إنّ التّقلید الّذی هو مناط صحّة العمل فی العادی عبارةٌ عن متابعة المجتهد فی العمل تم دلیل علی تقلید عند العادی لا یمکن أن یکون تعبّدیاً من کتاب و سنّة و إجماع لعدم قدرته علی الاستفادة منه لا اجتهاداً کما هو الفرض و لا تقلیداً لأنّ التقلید فی نفس مسألة التقلید إمّا دوراً أو تسلسل.»
یعنی مناط صحت عمل مقلد این هست که تبعیّت از مجتهد کند (تقلید کند). اگر از مجتهدش تقلید میکند عملش صحیح است. مجتهد که معصوم نیست فلذا خطا هم میکند اما این مهم نیست، برای مقلد به صرف اینکه تقلید میکند عملش صحیح بوده و مبرّأ الذّمه است!
«حاج شیخ» ادامه میدهد: «ثمّ دلیل علی التّقلید عند العادی لا یمکن أن یکون تعبّدیاً من کتاب و سنّة و إجماع» ایشان قضیه را کمی بالاتر برده است. در حالیکه «آخوند خراسانی» گفته بود دلیل تقلید فقط فطرت انسان است و ما بقی ادله قابل مناقشه است و هیچ اجماعی بر وجوب تقلید وجود ندارد، «حاج شیخ» میگوید اصلاً هیچ دلیلی برای تقلید وجود ندارد و امکان ندارد تقلید از قرآن و سنت و اجماع اثبات شود و جز تعبداً حاصل نمیشود. و ادامه میدهد: «العدم قدرته علی الاستفادة منه لا اجتهاداً کما هو الفرض و لا تقلیداً لأنّ التقلید فی نفس مسألة التقلید إمّا دوراً أو تسلسل.» ایشان میگوید اگر فرض کنیم یک روایتی هم داشته باشیم از یک معصوم علیهمالسلام که شیعیان از مراجع پیروی کنند اصلاً نمیشود از آن برای روش کردن مقلد (در بحث تقلید) استفاده کرد چرا که مقلد توان فهمیدن آن را ندارد و اگر بفهمید که مجتهد بود!
خلاصه اینکه «حاج شیخ» گفته است که اصلاً «خواهید» توانست از کتاب و سنت برای تقلید دلیل بیاورید. اگر هم وجود داشته باشد آن نفس مسأله تقلید اما دوراً أو تسلسلاً چون مردم مجتهد نیستند و کلام معصومین علیهمالسلام را نمیفهمند؛ توضیح خود تقلید از روایات لازمهاش یا دور خواهد بود یا تسلسل چرا که شما میخواهید تقلید را با خود تقلید ثابت کنید.
۱ ـ درر الفوائد (طبع جدید)، ج ۲، ص ۷۳
سید ابوالقاسم خویی
«سید ابوالقاسم خویی» بر خلاف استادش «آخوند خراسانی» گفته است اینگونه نیست که تقلید بیادله باشد و بنده تقلید را از قرآن و سنت ثابت میکنم. در قسمت بعد به ادلهٔ ایشان رجوع خواهیم کرد. اما ایشان در مورد دلیل تقلید قبل از اشاره به دلایل قرآنی و روایی میگوید که شایسته نیست که کسی شک کند تقلید در احکام شرعیّه علیه ما خبر است چرا که سیرهٔ عقلا همین است که عقلا برای اموراتشان به متخصصین مراجعه میکنند:
«(المسألة الأولی) ـ أنه لا ینبغی الریب فی جواز التقلید للعامی فی الأحکام الشرعیة العملیة. وتدل علیه السیرة العقلائیة، فإنها قد جرت علی رجوع الجاهل إلی العالم فی الأمور الراجعة إلی معاده ومعاشه، فإن هو أمر فطری یجبل کل من راجع نفسه وارتکازه. وهذا کافٍ فی إثبات الحکم بعد ما سنذکر من عدم ثبوت الردع عنه من قبل الشارع بالعلم و المعلوم المقطوع بأنه لم تکن عادة السلف حق معصومین علیهمالسلام إلا علی رجوع من لم یکن عارفاً بالأحکام الشرعیة إلی العالم بها. وقد قرّرهم علیهمالسلام علی ذلک. وتدل علی الإغضاء ـ مضافاً إلی القطع ـ الآیات والروایات.»
بحث سیره عقلا را باید مفصلاً بررسی میکنیم ببینیم اصلاً سیره عقلا این چنین است یا بر خلاف تقلید است. اما به طور خلاصه، سیره عقلا این چنین نیست که متعبدانه حق اگر در مسائل که برای سؤال کننده قابل درک است از متخصصین پیروی کنند. بنابراین؛ بر خلاف اینکه اتفاقاً احکام شرعیّه ادعایش در کتاب و سنت واضح و روشن هست، مراجع فرمودهاند که از ادلهٔ احکام اصلاً سؤال نکنند. بر خلاف تصور این فقها؛ سیرهٔ عقلا همواره این چنین است که در موضوعی که جاهل هستند «کسب علم» کرده، تعبداً تقلید نمیکنند! مگر در محل اضطرار که آن هم جای سؤال دارد و به طور تفصیل بیان خواهد شد.
خلاصه اینکه «سید ابوالقاسم خویی» بیان میکند که تقلید سیرهٔ عقلاست و در ادامه میگوید که این موضوع فطری است بل هو أمر فطری و هذا کافٍ فی إثبات الحکم! و سپس بیان میکند که تقلید جواز قرآنی و روایی هم دارد: وتدل علی الإغضاء ـ مضافاً إلی القطع ـ الآیات و الروایات.
شیخ مرتضی حسینی فیروزآبادی
«شیخ مرتضی حسینی فیروزآبادی» در شرح «کفایة الأصول» در باب «فی الاستدلال علی جواز التقلید ببناء العقلاء» در مورد دلایل عقلی جواز تقلید میگوید که وقتی «آخوند خراسانی» بیان کرد رجوع جاهل عالم بر مبنای سیرهٔ عقلا در الجمله بدیهی و فطری است، منظورش بصورت مطلق نبوده است که همیشه اینگونه باشد. بلکه برخی جاها رجوع جاهل به عالم جائز نیست و آن وقتی است که مثلاً مرجع تقلید مؤمن نباشد، حلال زاده نباشد، فاسق باشد، یا عادل نباشد و غیره؛
۱ ـ مصباح الأصول، ج ۲، ص ۵۳۸
«قوله ثم إنه لا یذهب علیک أن جواز التقلید و رجوع الجاهل إلی العالم فی الجمله یکون بدیهیاً جلیاً لا یحتاج إلی دلیل و إلا لزم سد باب العلم عن العامی … إلخ و الظاهر أن قوله فی الجمله إشارة إلی الشرائط المتقررة فی المجتهد حیث لا یجوز رجوع الجاهل إلی العالم مطلقاً (کما لا یخفی) الذی لا وجه لزوم سد باب العلم جواز التقلید علی العامی إن لم یکن الجواز بدیهیاً جلیاً فإن أراد أنه لو کان جواز التقلید بتقلید آخر فإن ذاک التقلید الآخر بهذا التقلید لزم الدور و إن کان بتقلید آخر أیضاً و هم جرائم التسلسل و هذا معنی قوله و لا یجوز التقلید فیه أیضاً و إلا دور أو تسلسل.»
البته اگر بحث فطرت بخواهد به میان آورده شود، اینکه در رجوع جاهل به عالم حتماً باید عالم فاسق نباشد و حلال زاده باشد و دیگر ویژگیها که بیان شد، درست نیست. به این صورت که اگر هدف، کسب علم است در رجوع به پزشک، فاسق بودن و حرام زاده بودن او ملاک نیست بلکه علم او مد نظر است. باید متذکر شد وقتی که فقهای قائل به تقلید میگویند رجوع جاهل به عالم فطری است، اگر قضیه فطرت باشد (یعنی انسان فطرتاً شوق به علم دارد) آنگاه فتوای خیلی از پزشکهای کافر درنظر مسلمانان هستند و در دیگر علوم نیز دقیقاً همینگونه است و همین فقها در عمل اگر لازم شود به طلب فتوا نیست چون فتوا اصلاً از باب علم نیست؛ فتوا یک راه حل است که از مقلد اخذ میگردد. چرا که مقلد حکم خداوند ﷻ را نمیداند بلکه تعبداً بدون اینکه بداند آن صحیح است یا خیر و اینکه آیا موافق کلام معصومین عليهم السلام است یا خیر، آن را برای خود حجت قرار میدهد.
بنابراین؛ توجیه جواز تقلید از طریق فطرت نه تنها مؤید تقلید نیست بلکه خلاف آن را ثابت میکند. فطری آن است که هر انسانی در طلب علم است و در وجود خود شوق به علم و معرفت را ضروری مشاهده میکند. این اثری برای طلب علم است نه تقلید کورکورانه که هر چه مرجع گفت حکم خداوند است و باید برای او واجب الطاعه باشد! پس استدلال «شیخ مرتضی حسینی فیروزآبادی» در اینکه عالم حتماً باید زاهد هم باشد عقلاً باطل است. چه بسا که در مثال پزشک خیلی از پزشکهای کافر زرنگتر از مسلمانان هستند و در دیگر علوم دیگر هم همینگونه است (و همین فقهای نیز عمل اگر لازم باشد، عقلاً به پزشکِ غیر مسلمان هم به خاطر علم او رجوع میکنند. بنابراین، «فی الجمله» بدیهی و فطری بودن تقلید که «آخوند خراسانی» بیان کرده بود نیز باطل است.
۱ ـ عنایة الأصول فی شرح کفایة الأصول، ج ۲، ص ۵۶۱ ـ ۵۶۲؛ ص ۵۶۷
شیخ غروی اصفهانی (شیخ کمپانی)
«شیخ غروی اصفهانی» (شیخ کمپانی) در شرح ادلهٔ عقلی بیان شده، بیان جواز تقلید توسط «آخوند خراسانی» بیان میکند که دلیل تقلید درست نیست؛ یکی برای عوام الناس و دیگری برای فقیه. برای فقیه، آیات و روایات میتواند مستند باشد چرا که او میتواند آنها را بفهمد. اما برای عوام (حق اگر در جواز تقلید موجود هم باشد) علی نمیتواند بفهمد. پس برای اثبات تقلید، نیاز به دلایل غیر از قرآن و روایات است که همان فطری بودن و بداهت تقلید است. سپس، ایشان به دلایل عقل «آخوند خراسانی» ایراد میگیرد که اصطلاحات را خلط کرده است:
«قوله: یکون بدیهیاً جبلیاً فطریاً … إلخ»؛ الکلام فی مقامین: أحدهما: فی مستند العامی الحامل له علی التقلید. ثانیهما: فی مقتضی الأدلة أن لم یصلح حمل العامی علی التقلید لتوقف الاستفادة علی الاجتهاد. فالفروض عدم القوة علیه أو علی التقلید. المفروض وقوع البحث عنه یجب أن یکون حاملاً للعامی. أما المقام الأول فصرّح شیخنا قدس سرّه أنه بدیهی جبلی فطری و کن فیه حاملاً للعامی أن یصحّ الأمر.»
ایشان بیان میکند که «آخوند خراسانی» از یک طرف میگوید «تقلید» امری فطری است؛ از یک طرف جبلی و از یک طرف بدیهی. بدیهی منقسم هست برای پنج گونه. یکی از این قسمتی در علم منطق. فطری یکی از انواع بدیهی است نه عین آن باشد. بنابراین فطری بودن رجوع جاهل به عالم نشان دهندهٔ این است که انسان فطرتاً به طلب علم شوق دارد و به دنبال کمال ذات خود است نه اینکه این موضوع دلیل بر جواز تقلید باشد.
در رجوع جاهل به عالم، تنها علی که با تقلید برای مقلد ایجاد شود علم به «فتوای» مقلد است و نه به حدیث و وجه دلالتی از آن مسئله حادث و نیز بر اصل دلیل. پس تقلید به معنی رجوع به فقیه و پیرفتن تبعی حکمی او حصول علم نیست چرا که طبیعت انسان مایل به حقیقت جویی و علم و آموختن دلیل حکم است، نه در اینجا تقلید است نه طلب علم. باید دلیل برای تقلید اقامه شود و این دو (رجوع به عالم و تقلید) دو موضوعِ اجنبی از هم هستند. بنابراین؛ جواز تقلید مستنداً به فطری نیست. به معنی بدیهی است و نه به معنی آنچه اقتضای طبیعت انسان است و تقلیدی که ما در «کفایة الأصول» (و توضیح المسائل فقها) از آن صحبت میکنیم غیر از این موضوع است.
۱ ـ نهایة الافکار (طبع قدیم)، أدلة جواز التقلید، ج ۳، ص ۱۶۳
پس شیخ کمپانی ادامه میدهد:
«و التحقیق: أن الفطری المصطلح علیه فی فقه هی القضیة التی کان قیاسها معها، مثل کون الأربعة زوجاً لا تنفصهما ببیّناتین، و ما هو فطری بهذا المعنی هو کون العلم نوراً و کمالاً للعاقل فی رفع الجهل، لا لزوم العلم عند الشارع، أو عند العقلاء، و لا لزم رفع الجهل بعلم العالم و الفطری ـ بمعنی الجبلة و الطبع ـ شوق النفس إلی کمال ذاتها و کمال قواها لا لزوم التقلید شرعاً أو عند العقلاء. نعم ثبت الشوق إلی رفع الجهل وجداناً ـ لا جبلی و لا فطری ـ و رفع الجهل بعلم العالم جبلی. فیتضح أن یقال: إن التقلید الموجب لارتفاع الجهل جبلی لا لزومه تعبداً من الشارع و من العقلاء. و مجرد دعوة الجبلة و الطبع إلی رفع الجهل لا یجزئ لکی یکون التقلید بمعنی الانقیاد للعالم و لو من دون حصول العلم الذی هو کمال العقلاء ـ جبلاً طبیعاً. و الکلام فیه دون غیره، فلا لزوم التقلید بهذا المعنی فطری بأحد المعنیین، و لا نفس التقلید للبرور فطری بوجه أصلاً.»
شیخ کمپانی با عنایت به اینکه روایات، آیات و سیره عقلا (از این نظر که تقلید از روی غریزه و فطری باشد) بر تقلید دلالت ندارند، سعی میکند از «راه انسداد» جواز تقلید را ثابت کند. طریق انسداد چیست؟
ایشان استدلال میکند که از یک طرف هر عالِمی میداند که خداوند ﷻ برخی از واجبات را در دین اسلام قرار داده است که اگر این واجبات بهجا آورده نشود، در قیامت عذاب خواهد شد. از طرف دیگر، اینکه عالمی بخواهد خودش قرآن و روایات را بخواند و به سنت رجوع کند اصلاً امکانپذیر نیست و فهم قرآن و سنت برای او کاملاً مسدود است (چرا که او حوزه نرفته و درس خارج نخوانده و «کفایه» و «رسائل» و امثالهم را نخوانده است و یا حوزه رفته است ولی از سطح بالای تحصیل نگذشته است). پس این عالم چه از عوام الناس باشد و چه از علما ولی به درجه اجتهاد نرسیده باشد، راههای مذکور برای او مسدود است. فلذا هیچ چارهای باقی نمانده است. فلذا باید از مجتهد تقلید کرد. در این صورت حق اگر احتمال هم بدهد که شاید راه درست، راه تقلید نباشد و نزد خداوند ﷻ مقبول نباشد، عقل حکم میکند باید تقلید کند و برای همین است که تقلید از ضروریات دین و مذهب است.
۱ ـ همان، ص ۱۶۳
«و الذی یمکن أن یقال مع قطع النظر عن الأدلة الشرعیة: هو أنّ العقل ـ بعد ثبوت المبدأ و إرسال الرسل و تشریع الشریعة، و عدم ترک العبد مهملاً ـ یعنى أنّ عدم التعرض لامتثال الأوامر و نواهیه خروج عن زیّ الرقیة و رسم المعبودیة، و هو ظلم فیسنحق به الذم و العقاب من قبل المولى…
و مع التنزل لعدم التمکن من تحصیل العلم بها أو بامتثالها لمکان العسر و الحرج، أو عدم معرفة طریق الاحتیاط، یدع العقل نصب طریق آخر فی فهم التکالیف، و کیفیة امتثالنها لما یلزم اللغویة و نقض الغرض، مع بقاء التکالیف و عدم نصب الطریق إلیها، و هو محصور فی أمرین: إمّا الاجتهاد و هو تخصیص الحجة علی الحکم لمن یتمکن منه، أو التقلید و هو الاستناد إلی من له المرجعیة علی الحکم.
بل لو احتمل جواز العمل بظنه لکان التعین علی العقل هو التقلید لاحتمال استحقاقه حقّ قبل بأنه من ضروریات الدین أو المذهب، دون تعیین الطریق فلا یفید براءة الذمة إلا بالتقلید. فلیتدبر جیّداً»
مشکل استدلال شیخ کمپانی این است که فکر میکند مردم قرآن و سنت را میفهمند؛ پس چارهای ندارند جز تقلید. ائمه هدی عليهم السلام به اندازه عقل مردم با آنها صحبت میکردند. کسانی هم که خدمت معصومین علیهمالسلام رسیدند همگی انسانهای نابغه نبودند. از کوفه و از جاهای مختلف میآمدند و حالیکه ائمه احیاناً به مسایل آنها مستقیمًا جواب میدادند. منتهـا باید علما و طلاب این مطالب را برای مردم در عصر غیبت بیان کنند و شرح بدهند تا مردم راحت بفهمند. امّا اگر عالم حایل بین احادیث اهل بیت علیهمالسلام و مردم ایجاد کند و رجوع مردم به احادیث را منع کرده و در عوض به تقلید امر کند و حکم خود را حکم الله بداند انتظار نداشته باشد استنباط مردم از موضوع تعبداً برای مردم اجاد گردد!
استدلال عقل مراجع برای جواز تقلید دیگر بیش از این که ذکر شد نیست. ما بقی دلایل از جمله آثاری که ذکر میکنند علماى عامه ١٠٠٠ سال پیش عنوان کردهاند و مطالب دقیقاً همان مطالب عامیه است و برای اثبات جواز تقلید هیچ چیز اضافه بر آن ندارند.
نقد براهین عقل تقلید
در زمان علمائی که اقوال آنها گذشت، جواز اینگونه نبود که دقت در کلام اهل بیت علیهمالسلام مدّ نظر بوده باشد و بلکه در فضا و رسومی بودند که مثلاً کتاب «قوانین» را باید خوب حفظ کنند و یا مثلًا کتاب «معالم» را با آن حواشی خیلی مفصلش خوب یاد بگیرند و بعد بنشینند علم اصول را بیست
سال یا سی سال خوب مناظره و مباحثه کنند؛ چرا؟ که اگر کسی آن را بلد نبود او را جاهل و نادان میدانستند و بیشتر علما در این وادی غرق بودند. این مطالب و حوزویها کاملاً تأیید میکنند. در هر حال جواب آنها را به این سؤق میدهند است که در مورد تقلید ابتدا سراغ کلام معصومین علیهمالسلام بروند ببینند که اصلاً آیا این مطلب را ائمه علیهمالسلام فرمودهاند یا خبر و نوعاً خودشان مقلدان از کلام علمای پیشین ادله تقلید را گرفتهاند؛ به خاطر اعتماد به رأی و نظر آنها یا سوء تعبیر از روایات وارد شده.
۱ ـ همان
اینگونه نیست که مردم حدیث را نفهمند. اگر شخصی عرب باشد که نیازی به ترجمه ندارد و خوش میخواند و متوجه میشود از کلام هم بصوبی دارد اتفاقاً وظیفه عالم دین همین است که آن را توضیح داده و تبیین کند که مثلاً در اینجا منظور معصومین علیهمالسلام این چنین بوده است. اگر هم شخص غیر عربی باشد باز هم عالم دین اگر کلام معصومین علیهمالسلام را خوب ترجمه کند (که اتفاقاً روایات احادیث در عصر ائمه علیهمالسلام کارشان همین بوده است) و توضیح دهد آن شخص حدیث را متوجه خواهد شد.
در ادامه، به نقد ادله عقل ارائه شده توسط علما برای جواز تقلید میپردازیم:
قدرت فهم پایین عوام از احادیث
ادعای علمائی که قائلند جواز تقلید از طرق قرآن و روایى قابل اثبات نیست، این است که در قرآن و حدیث دلیل بر تقلید بصورت مستقیم وجود ندارد. اگر هم وجود داشت نمیتوانست مورد استفاده قرار بگیرد، چرا که عامّ قدرت فهم قرآن و کلام معصومین علیهمالسلام را ندارد دیگر مجتهد باید باشد، پس هیچ راهی برای اثبات جواز تقلید از این طرق ممکن نیست. بنابراین؛ باید از ادله عقل استفاده کرد.
اوّل:
عوام احادیث اهل بیت علیهمالسلام را در حد بهره خودشان از نور عقل به راحتی میفهمند. مثلاً آیه ولایت را عوام میفهمند! روایات تقلیدن را میفهمند! آیه تطهیر را میفهمند! بلکه مفاهیم کلّی در اعتقادات (که چه بسا سختتر و ثقیلتر از احکام فرعی باشد) را از روایات میفهمند! فقها انتظار دارند عوام ولایت امیرالمؤمنین علیهمالسلام را از نصوص بفهمند در حالیکه مباحث امامت و ولایت معصومین علیهمالسلام مباحث ثقیلی است و به این در احادیث نیز تصریح شده است:
«عَنْ ابْنِ سِنَانٍ أَوْ غَيْرِهِ رَفَعَهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا صُدُورٌ مُنِيرَةٌ أَوْ قُلُوبٌ سَلِيمَةٌ أَوْ أَخْلَاقٌ حَسَنَةٌ، إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَخَذَ مِنْ شِيعَتِنَا الْمِيثَاقَ كَمَا أَخَذَ عَلَى بَنِي آدَمَ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ فَمَنْ وَفَىٰ لَنَا وَفَى اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ بِالْجَنَّةِ، وَمَنْ أَبْغَضَنَا وَلَمْ يُؤَدِّ إِلَيْنَا حَقَّنَا فِي النَّارِ خَالِدًا مُخَلَّدًا».
ـ الکافى، كتاب فضل العلم، باب نُدرة حديثهم، ج ۱، ص ۴۰۱
امام صادق علیهمالسلام فرمود: «ما اهل امر ما صعب و مستصعب است، به او اقرار نکند مگر فرشته مقرّب یا پیامبر مرسل یا بندهاى که خداوندﷻ دلش را جهت ایمان آزموده است.»
اصلاً اگر عامی هیچ بهرهای از نور عقل نبرده باشد که اینها را بفهمد یقیناً فتوای مجتهد را هم نمیفهمد! اگر ادعا شود که عوام این کلیات را هم نمیفهمند آنگاه «بداهت انکار» میشود. با این حال، ما فرض را هم نمیگیریم که امروزه بیشتر مردم سواد خواندن و نوشتن دارند و در زمان اهل بیت علیهمالسلام اینگونه نبوده است. فرض میکنیم ۲۰۰ سال پیش زندگی میکنیم، در همه جهان و کشورها کشاورز هستند و همانها نیز کلام اهل بیت علیهمالسلام را میفهمیدند اگر برای آنها گفته شده، ترجمه و شرح داده شود بفهمند. علما در قدیم روی منبرها حدیث ثقلین و آیه تطهیر را میخواندند و بههمراه تفسیر و شرح آن از کلام معصومین علیهمالسلام توضیح میدادند. آیا مردم نمیفهمیدند؟ قبول نمیکردند؟ کسی که هیچ چیز از قرآن و روایات نفهمد دیگر مجنون است و قلم تکلیف از او برداشته میشود، در این صورت کلام فقهاء را هم نمیفهمد.
اتفاقاً دین خداوند ﷻ از نوعی است که برای مردم قابل فهم است؛ مخصوصاً مسائل حلال و حرام. فهم احکام دین (طبق قول فقهاء که بیان میکنند باید به همان حدّ مخالفین مسلّط شد تا حرف معصومین علیهمالسلام را در باب فروع دین بفهمد) الزاماً به علم اصول و حوزه رفتن نیازی ندارد. چه بسا فهم فروعیات دین از خیلی از مفاهیم دیگر دین آسانتر است (به شرط اینکه خوب نقل شده و تشریح شود). یک راوی حدیث اگر به جوان بگوید امام صادق علیهمالسلام اینگونه نماز میخواند و شک در بین رکعت دوم و سوم اینگونه است و آن را از روی حدیث برای او بخواند و توضیح بدهد آن جوان میفهمد و نیازی به تقلید از کسی ندارد. در حالیکه بزرگان علم اصول که دروس آنها در حوزههای علمیه تدریس میشود و فقهاء امروز خود را جوهره این علما میدانند موضوع را به این روشی رافع میکنند و بیان میکنند که عوام اصلاً قدرت فهم کلام معصومین علیهمالسلام را ندارند و باید تعبداً تقلید کنند!
آیا این منصفانه است که عوام کلام معصومین علیهمالسلام را نمیفهمند و باید تقلید کنند در حالیکه خود کلام معصومین علیهمالسلام از فهم فقهاء آسانتر است؟! مثلاً اگر دست ما زخم باشد و بخواهیم وضو بگیریم و آب برای آن ضرر داشته باشد، در اینجا میتوانیم برویم رساله آقای «خویی» را بخوانیم و ببینیم که نوشته است باید پارچهای روی آن ببندید و بعد مسح کنید. خب چرا به خود حدیث اهل بیت علیهمالسلام در این مورد رجوع نکنیم! حدیث هم نوشته است که روی آن پارچهای انداخته و بعد مسح کنید. این را ما نمیفهمیم؟ فرق مهم آن این است که کلام مقفی حجیت ندارد اما کلام معصومین علیهمالسلام حجیت است. یکی از اهل بیت علیهمالسلام امضاء کردهاند دیگری را خبر! از همه بالاتر، تقلیـد با این فرض است که این فقهاء کلام معصومين عليهم السام را درست فهمیدهاند. وقتی در امر تقلید اشتباهات به این وضوح از مرتکب شده و در فهم احادیث دچار اشتباه شدهاند، چگونه میتوان به اقوال دیگر آنان اطمینان داشت که همه آنها صحیح هستند؟ برخلاف تصور این «فقهاء»، رسول گرامی اسلام ﷺ فرموده که خداوند ﷻ من را با یک دین آسان و با آسایش مبعوث فرموده است:
وَلَكِنْ يَبْغِي بِالْخَنِيْفِيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ
مگر معصومین عليهم السام در زمان خودشان منبر نمیرفتند؟ مگر احادیث وارد از ایشان چیزی غیر از کلام آنها است؟ اهل بیت علهم السام مگر در زمان خود با مردم سخن نمیگفتند و دین را به آنها تعلیم نمیدادند؟ شاید هم به زعم آقایان فقهاء، هر کس که سؤالی از معصومین عليهم السلام داشته است ایشان همه را به شیعیان خاص ارجاع دادهاند، و گفتهاند ما با کسی سخن نمیگوییم چون کلام ما را شما که عادی هستید نمیفهمید و ما کلام خود را فقط به متخصصان میگوییم. بالعکس! اهل بیت علیهمالسلام با هر کسی به اندازه فهم خودش صحبت میکردند و تقلید در آن زمان باب نبوده است.
«شهید ثانی» به این نکته اذعان دارد که فهمیدن کلام علماء سختتر از فهمیدن نصوص رسیده از اهل بیت علیهمالسلام است:
«و اعلم أنّ فتاوی العلماء من عباراتهم أصعب من فهمها من الکتاب و السنّة لوجوه: الأول؛ أنّ ألفاظ الکتاب مصحّحة مضبوطة فلا مجال للتصحيف؛ و کذا الأحاديث الأحكامية. و الثانی؛ أنّ اکثر الأحاديث جواب لسؤال، و السؤال قرینة قویة على فهم المراد. و الثالث؛ الآیات و الأحاديث الأحکامیه کلّها مفسّرة مبینة استدلال بها العلماء على الأحکام فلا یبقى فهم مدلولاتها خفیاً. بخلاف عبارات الفقهاء؛ فإنّ کثیراً ما یکون المقصود ضد المراد و هذا لا یخفی على من له أدنى مناسبة بالعلوم الشرعیة من التفسیر و الحدیث و الفقه.»
و بدان که فهم عبارات فتاوای علماء از فهم خود قرآن و احادیث سختتر است به چند وجه: اول اینکه الفاظ قرآن دقیق است و بنابراین مجالی برای تصحیح وجود ندارد و احادیث در باب أحکام نیز همینگونه است. دوم اینکه اکثر احادیث در جواب سؤالاتی است که مطرح شده است فلذا فهم آن آسانتر است که دقیقاً مراد و مطلوب حدیث چیست. سوم اینکه خود آیات و احادیث در باب احکام کافی هستند و چیزی از زوجت دلالت آن باقی نمیماند در حالیکه خود کلام مجتهدین اینگونه نیست و بیشتر چیزهایی که ایشان بیان میکنند برخلاف مراد است و این بر کسی که با علوم شرعی و فقه آشنا باشد پوشیده نیست.
۱- الکافی، ج ۵ ، باب کراهية الرهانة و ترک المباح، ح ۹۴۴؛ لازم به ذکر است که این حدیث دلالت اصلاش بر اثبات بودن احکام بعضی اسلام است اما این موضوع عیناً قابل فهم بودن احکام را نتیجه نمیدهد. ۲- رسائل الشهید الثاني، ج 2 ص ۷۸۸
اهل بیت علیهمالسلام همگی را به تقوی در دین دعوت کرده و آن را واجب گردانیدهاند. حداقل در مسائلی که هر شخصی آنرا مبتلابه است، تقوی در دین امر غیرقابل تحقق نیست. اگر راویان احادیث آنها را برای مردم شرح بدهند مردم به مرور زمان در دین تقوی لازم را پیدا میکنند. اگر کسی عربی بلد نیست باید برای او ترجمه شده و شرح داده شود. این غیر از این است که راوی بیان کند که از من تقلید کنید در حالیکه معلوم نیست اصلاً رأی او موافق کلام اهل بیت علیهمالسلام هست یا نیست. همانقدر که عوام فتاوای آقایان فقهاء را نمیفهمند همانقدر هم کلام اهل بیت علیهمالسلام را نمیفهمند؛ چه بسا که فهم کلام فقهاء از فهم خود احادیث سختتر است و «شهید ثانی» به این موضوع صراحتاً اذعان کرد.
اگر اینطور نبود («شیخ صدوق» کتاب «من لا یحضره الفقیه») را برای چه نوشته است؟ چرا ایشان رساله عملیه که حاوی فتاوای خودش باشد را به اهل بلغ نداد؟ کتاب «من لا یحضره الفقیه» (کسی که دسترسی به فقیه ندارد) کتابی است که رئیس المحدثین «شیخ صدوق» آن را به درخواست عدهای از شیعیان در بلخ (شمال خراسان، نزدیک شوروی سابق) نوشته است که همه بدانند ما کتاب حدیث و روایت زیاد داریم اما شما یک کتاب خوب و جامع در عمل برای حلال و حرام و شرایع دین برای ما بنویسید که به آن عمل کنیم! لذا این کتاب رساله عملیه ایشان است که شیعیان عمل کنند. این کتاب رساله فتاوای ایشان نیست بلکه احادیث امامه اهل البیت علیهمالسلام را در باب أحکام آورده است.
اینکه مردم احادیث معصومین علیهمالسلام را نمیفهمند دلیل نمیخواهد. اتفاقاً اگر حرف علماء برای مردم بازگو شود مردم آن را به راحتی نمیفهمند. خود علماء هم حرف خودشان را به راحتی نمیفهمند و نیاز هست که بر کتب یکدیگر شرح بنویسند. بالعکس؛ رجوع به احادیث یا جمعآوری آنها توسط علمائی مانند «شیخ حرّ عاملی» و حق قبل از آن «شیخ طوسی» و «شیخ صدوق» که کتبی مانند «وسائل الشّیعه» و «الإستبصار» را نوشتند آنقدر سادهتر شده است. با رفع تعارض و پیدا کردن عام و خاص و مطلق و مقید برخی احادیث (و نه همه آنها)، فهم آنها بسیار آسان است؛ وقتی برای عمّی این احادیث شرح داده شود و دلالت احادیث بر مطالب هم بیان شوند، عمّی به راحتی مطالب را میفهمد. در مورد هر علمی همینگونه است. هر علمی آموزش میخواهد. فن حدیث و طرق درک درست کلام معصومین علیهمالسلام هم مانند همه علوم قابل تحصیل است و اتفاقاً چون منشأ این علم الهی است یادگیری آن برای نوع بشر بسیار سادهتر از علم دیگر است و اهل بیت علیهمالسلام هم این یادگیری را برای همه واجب گردانده، نه تنها فقط علما؛ بله! به روایات از ابتدا در حوزههای علمیه گفتهاند علم حدیث همین علم اصول است و آنها نیز بررسی اقوال علماء را بر سلوحه دار خود قرار دادهاند و آنها هم دیدند چقدر سخت است و گیج و گنگ شدهاند.
١- «وَسَأَلَنِي أَنْ أُصَنِّفَ لَهُ كِتَابًا فِي الْفِقْهِ وَالْحَلَالِ وَالْحَرَامِ وَالشَّرَائِعِ وَالْأَحْكَامِ مُوفِيًا عَلَى جَمِيعِ مَا صُنِّفَ فِي مَعْنَاهُ، وَأُتَرْجِمَهُ بِكِتَابٍ مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ» (مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ، ج ١، ص ٢)
چطور است که فقهاء برای اثبات تقلید عامه از احادیث مختلف از جمله «فَارْجِعُوا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا» و غیره استفاده میکنند؟ حق اگر میدانند همه مردم مجتهد نیستند: چطور انتظار دارند عوام این حدیث را بفهمند در حالیکه زبان آنها عربی هم نیست! با این حال ادعا دارند که احادیث صادر شده در باب احکام را عوام نمیفهمند و فقط باید به فتاوای فقها رجوع کنند! اصل این مطلب که احادیث معصومین علیهمالسلام را عوام نفهمند، باطل است اما اینکه گفته شود آن را «بهحق» نمیفهمند تنها از این جهت درست است که علماء وظیفه خود را درست انجام ندادهاند و اسباب فهم برای مردم در بستر زمان ایجاد نشده است و درب خانه احادیث بسته شده و بین مردم و احادیث در ابواب مختلف احکام، رسالههای عملیه قرار داده شدند.
برای نمونه یک مثال ذکر میشود که فهم احکام الهی از روایات معصومین علیهمالسلام بسیار ساده است. چگونه میشود که عوام از فهم آن عاجز باشند و فقط فقها (آنهم نه همه فقها، بلکه فقط مجتهدین حوزه علمیه که علم اصول خواندهاند) آن را بفهمند. در «وسائل الشیعه» درباره تعداد رکعات نماز آمده است:
«وَ فِی غُیوبِ الأَخْبَارِ بِالإِسْتِخْبَارِ الأَلْقَى عَنْ الفَضْلِ بنِ شَاذَانَ عَنِ الرِّضَا علیهمالسلام فِی كِتَابِهِ إِلَى المَأمُونِ قَالَ وَ الصَّلَاةُ الفَریضَةُ الظُّهْرُ أَرْبَعُ رَكَعَاتٍ وَ العَصْرُ أَرْبَعُ رَكَعَاتٍ وَ المَغْرِبُ ثَلَاثُ رَكَعَاتٍ وَ العِشَاءُ الأَخِیرَةُ أَربعُ رَكَعَاتٍ وَ الغَدَاةُ رَكْعَتَانِ هَذِهِ سَبْعَ عَشَرَ رَكْعَةً»¹
¹ وسائل الشیعه ج ۵، ح ۴۴۹۵، ص ۵۳
امام رضا علیهمالسلام فرمود: «نماز ظهر و عصر چهار رکعت است و مغرب سه رکعت و عشا چهار رکعت و نماز صبح دو رکعت است که جمعاً هفده رکعت میشود.»
کجای این حدیث را عامی نمیفهمد؟ اگر عربی بلد نیست برای او ترجمه کنند و بخواند بقیتاً میفهمد. مگر کلام مجتهد در این باب آسانتر از فهم خود حدیث است؟!
یا بهعنوان نمونه در مورد شکیات نماز در حدیث آمده است:
«قأَلَ أبو جَعْفَرٍ عليهم السلام الَّذی فَرض اللَّهُ عَلیه أَصْلَاءَ عَشْرَ رَکَعَاتٍ وَ فیهِنَّ القِراءَةُ وَ لَیْسَ فِیهِنَّ وَهْمُ بَغِی سَهُوٍ فَزادَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ سَبْعاً فَفیهنَّ الوَهْمُ وَ لَیْسَ فِیهِنَّ قِراءَةٌ فَهِیَ تِسْعٌ، فَفی الأُولَیینِ شَکٌ فِیهِ الإِعادَةُ حَتَّی یَحفَظَ وَ یَکُونَ عَلَی یَقینٍ وَ فی الأُخْرَتَینِ عَمَلٌ وَ الوَهْمُ»
امام باقر عليهم السلام فرمود: «خداوند بر عباد ده رکعت واجب کرد که در آنها قرائت بود و شک (سهو) در آنها جایز نیست، پس رسول خدا ﷺ هفت رکعت به آنها اضافه کرد و در آنها شک (جایز) است و در آنها قرائت نیست. پس هر کس در دو رکعت اول شک کرد باید نماز را دوباره بخواند و هر کس در غیر از دو رکعت اول شک کرد به شکهای عمل کند (که در روایات دیگر آمده است).»
و یا در باب جواز سجود بر زمین آمده است:
«وَ رَوَی مُحَمَّدُ بنُ عُثمانَ عَن أبی عَبدِ اللَّهِ عليهم السلام أَنَّهُ قَالَ السُّجُودُ عَلَی ما أَنْبَتَتْ الأَرْضُ إلاَّ ما أُکِلَ أو لُبِسَ»
امام صادق عليهم السلام فرمود: «سجده بر آن چیزی که از زمین بروید غیر از آن چیزی که خوردن یا پوشیدن است جایز است.»
کجای این روایت را عوام نمیفهمند؟! و روایات در این باب بسیار است.
ادعای ما این نیست که همه احکام فقط با یک نظر در یک روایت خاص به راحتی به دست میآید؛ بلکه دلیل هر موضوع چندین حدیث از معصومین عليهم السلام وارد شده است که قسمت اعظم آنها در کتب اربعه جمعآوری شدهاند و فهم آنها برای همه امکانپذیر است (در مثالیهای ارائه شده در فصل اجتهاد این قضیه روشنتر میشود). بَلکه است که یک حکم از جمع شدن چند حدیث حاصل شود اما این جمعبندی به هیچ عنوان آنطور که در گوش عوام همیشه خواندهاند، به سی سال درس خواندن در علم اصول وابسته نیست.
۱. وسائل الشیعة ج ۵، ص ۲۳۵، ح ۱۸۷ ۲. من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵۸۳، ح ۳۹۸
در علوم مهندسی که به نوعی ثقیلتر و از نظر تحلیل مسائل پیچیدهتر را در بر دارد یک دانشجو بعد از چهار دوره کارشناسی کافی است بهطور متوسط شش سال در سطح تحصیلات تکمیلی درس بخواند و تحقیق کند تا در آن رشته متخصص شود که جمعاً حدود ده سال است. اینکه یک طلبه در حوزه بیست سال درس بخواند تا مجتهد شود درست نیست. یک دانشجوی دکتری مهندسی هم میتواند ده ساله، ده درجه دکتری اخذ کند یا سه ساله. این بستگی به نوع اساتید و میزان مهارت فرد دارد. «مهدی هادوی تهرانی» از اساتید حوزه علمیه قم به این مطلب تصریح دارد:
«اجتهاد یک ملکه و توان علمی است. عوامل متعددی در شکلگیری این ملکه مؤثر میباشند و شخص نیز باید آمادگی لازم را برای پذیرش آن داشته باشد. اجتهاد یک توان و به تعبیر فلسفی ملکه است و این ملکه به چند عامل از جمله استعدادهای ذاتی شخص که تا چه اندازه برای پذیرش این ملکه آمادگی داشته باشد بستگی دارد؛ عامل دوم میزان بُرس فرد نسبت به مباحث علمی است و خود این بُرس از چند نظر دارای اهمیت میباشد: نوع حضور شخص در درس و نوع مطالعه و مباحثه شخص در شکلگیری این ملکه تأثیرگذار است. مسأله دیگر: اساتید و راهنمایانی است که این فرد با آنها درس میگیرد و از آنها استفاده میکند. هر اندازه که اساتید و راهنمایان افراد زبدهتری باشند و شخص در خود تلاش بیشتری انجام دهد و مطالعه، مباحثه و مراجعه بیشتری داشته باشد زودتر به نتیجه خواهد رسید.»
اینگونه هم نیست که دلیل هر مسأله در احکام درست یا صحیح حدیث آمده باشد و مجتهد باید کار خیلی عظیمی انجام بدهد تا حکم مستنبط را بیان کند. چه بسا درگیر کردن ذهن با علم اصول باعث منحرف شدن از معنای اصل احادیث بشود. اگر برای فهم احادیث علم اصول لازم بود که قبلاً اهل بیت عليهم السلام بیان میکردند اما آنها اصولی که ایشان عليهم السلام در احادیث بیان کردهاند علم اصول به معنای امروزین نمیباشد. به این موضوع در «فصل اجتهاد» بطور مفصلتری رجوع خواهد شد.
بداهت تقلید در رجوع جاهل به عالم
اغلب این فقهایی که ذکر آنها گذشت، قائل هستند که تقلید یک امر بدیهی و فطری است بلکه از ضروریات عقل است. اینجا یک مغالطه بزرگ صورت گرفته است. این فقها اولاً تعریف میکنند: «اتباع تعبّدی از حکم مجتهد بدون دانستن ادلهی آن» سپس به بحث «رجوع جاهل به عالم» استناد کرده و دلیل آن را «امری بدیهی و از ضروریات عقل» است. دلیل یا همان استدلال به تقلیدی که خودشان تعریف کردهاند ارائه میکنند!
میل انسان به «کسب علم»، یک امر بدیهی و آشکار است و هیچ صاحب خردی منکر آن نمیشود. اما این میل به طلب علم (بصورتی که همه انسانها در سراسر کره زمین برای یافتن نادانستههای خود در علوم مختلف وارد شدهاند)، میل به «تقلید» نیست. این از کجا استنباط شده است؟ نمیگوییم که این فقها و خواص مردم عارفتر میکنند (احترام به آنها واجب است و ما نمیدانیم عُذر الهی نزد خداوند ﷻ چیست) اما هم اکنون عالمانِی که معتقدند تقلید امری بدیهی است (که از واژه «رجوع جاهل به عالم» سوء استفاده میکنند) عذری ندارند و این مطلب بر آنها واضح شده است که تقلید امری بدیهی نیست. لازم به ذکر است که عدهای از فقها به بدیهی بودن «تقلید» قائل بودند و اعتقادشان آنها از نظر گذشت. اگرچه آنها نیز (به اشتباه) دلیل دیگری را برای اثبات جواز تقلید ذکر کردند.
قول عالم صادق که دین خداوند ﷻ را برای ما نقل میکند (مادامی که موافق کلام معصوم عليهم السلام باشد) برای ما حجت است، که حجیت آن هم به واسطه کلام معصوم عليهم السلام بودن آن است و الّا کلام علما بهخودی خود هیچ حجیتی ندارد و واجبالطاعه نیست. اگر عالم، حدیثی را نقل کند که مثلاً نماز را اینگونه بخوانید، تبعیت از این کلام همان اطاعت از معصوم عليهم السلام است (و الزام ندارد برای عمل به کلام معصوم عليهم السلام حتماً کسی که حدیث را نقل میکند فقیه باشد. مادامی که حدیث صحیحی خوانده شود اطاعت از معصوم عليهم السلام واجب است). اما مورد بحث ما در اینجا صرفاً تقلید است بهمعنای آنچه گذشت. یعنی عالم بگوید نماز بخوانید بدون اینکه ادلّتی برای مردم بگوید در حالیکه یقین حاصل نشود کلام او مطابِق کلام معصوم عليهم السلام هست و یا خیر.
قابل ذکر است که هر رجوعی به عالم تقلید نیست اما هر تقلیدی رجوع جاهل به عالم هست. زیرا تقلید این است که مقلّد به مفتی مراجعه میکند و مفتی به مقلّد فتوای خود را میگوید و دیگر مستند قول خود را ذکر نمیکند. به این معنی که اگر مفتی روایت را به مقلّد نشان دهد دیگر فتوا نداده است بلکه روایت را نقل کرده است و مقلّد به فتوای مفتی عمل نمیکند بلکه به روایت معصوم عليهم السلام عمل میکند. این در حالى است که «سید ابوالقاسم خویی» در تعریف تقلید گفته بود: «الأخذ بفتوی الغیر» یعنی مستند عمل مقلد، فتوای مفتی است نه نص حدیث.
فرق ظریف تقلید با رجوع جاهل به عالم سه چیز است:
اول این است که اگر علی از یک موضوعی که نسبت به آن جاهل است از عالم سؤال کند(که عقل هم همین را حکم میکند)، عالم ، حدیث آن مسئله را برای علی میخواند و توضیح میدهد۔ در اینجا دو حالت پیش میآید؛ یا عامی فهمش از حدیث قاصر است و متوجه نمیشود منظور چیست و عالم هم به هر دلیل در آن لحظه فرصت نمیکند ادله و دلالت حدیث بر مسئله را برای علی توضیح بیشتری بدهد و علی در حال اضطرار است و فرصت ندارد، به دلیل او گوش بدهد و فقط میخواهد جواب نهایی را بداند؛ در اینجا مثلاً علی عالم گوید خلاصه حدیث این است که این عمل حرام است یا حلال. این فینفسه از این جهت که علی عالم روایات را برای علی خوانده است مشکل ندارد و عمل علی بر مبنای روایت خواهد بود. اما تقلید غیر از این است؛ یعنی علی بصورت تعبدی باید حکم مجتهد را (آن هم یک مجتهد خاص و بدون فرض حالت اضطرار) بپذیرد. مهم هم این نیست که حدیث دلالت بر حکم دارد یا ندارد، مقلّد حق مطالبه دلیل ندارد چون (به زعم فقها) اگر کسی فهمید روایت چه میگوید که دیگر نیازی به تقلید نداشت.
فرق ظرف دوم اینکه (در تقلید)، راوی حدیث حتماً باید مجتهد باشد ولی در رجوع جاهل به عالم، عالم الزامی ندارد مجتهد باشد (به معنای مصطلح) بلکه صرف اینکه عالم حدیث را بداند، میتواند برای جاهل بخواند و جاهل باید به حدیث عمل کند.
فرق سوم این است که در رجوع جاهل به عالم، اگر جاهل در حکم داده شده توسط عالم شک کرد (در آن حالت که عالم وقت ندارد حدیث را توضیح بدهد و یا به هر دلیل فقط به بیان نتیجه حدیث اکتفا میکند)، حق دارد از عالم مطالبه دلیل کند. این در حالی است که در بحث تقلید، مقلّد متبعاً حکم مجتهد را به عنوان حکم الله ﷻ باید بپذیرد و اگر از او دلیل بخواهد دیگر تقلید نیست.
بنابراین: بدیهی بودن رجوع جاهل به عالم از مغالطههای بزرگ است که در بحث تقلید توسط فقها به ادعا میکنند از همین بیشتر مردم میفهمند صورت گرفته است. وقتی قدرت استنباط این فقها اینقدر در مسئله بدیهی پایین است چطور انتظار داشت بتوانند به عنوان مجتهدی أعلم احکام الله را از احادیث استنباط کنند؟!!
تقلید سیره عقلاست
برای اثبات تقلید این دلیل اقامه شده است که تقلید سیره عقلاء است (اگر چه برخی فطرت و بداهت و سیره عقلاء را همه با هم ادغام کردهاند). یعنی عقلاء در امور دنیایی خود حق اگر مسلمان هم باشند، به سوی اهل فن مراجعه میکنند؛ مثلاً از دکتر برای مریض خود پرسش میکنیم چون۔ طبابت بلد نیستیم و دکتر دارویى را برای ما تجویز میکند که مصرف کنیم؛ ما که نمیدانیم قول دکتر حق است یا نیست، پس دارو را میخوریم چرا که سیره عقلاء هم همین است و این را اهل بیت عليهم السلام هم نفی نکردهاند؛ فلذا تقلید جوازش همین سیره عقلاء است!
برای نقد این دلیل، باید توجه کنیم که رجوع به اهل فن و اتباع کامل و بدون چون و چرا از آنها بهصورت صددرصد سیره عقلاء نیست، بلکه گاهی درست و گاهی نادرست است. در واقع، دو مفهوم در این ادعا نهفته است. اولی رجوع به اهل خبره است که مطلب کاملاً درستی است و عقل آن را تأیید میکند. اما قسمت دوم آن که قبول حرف اهل فن بهصورت صددرصد و بدون مطالبه دلیل بهصورتی که برای ما حجت باشد باید دقیق بررسی شود که آیا سیره عقلاء اینگونه هست یا نیست. درست است، اهلبیت علیهمالسلام رجوع به اهل فن را امضا کردهاند اما آیا قبول قول و سخن آنها را هم صددرصد امضا کردهاند یا خیر؟
علاوه بر این، حتی اگر هر دو قسمت این مطلب را هم سیره عقلاء تأیید کند (هم رجوع به اهل فن و هم قبول و تسلیم کامل در مقابل سخن او)، تأیید سیره عقلاء فی ذاته حجیتی ندارد. اگر عقلاء کاری را انجام دهند این دین و حکم خداوند متعال را ثابت نمیکند. سیره عقلاء در زمان کشف حکم خداوند متعال هست که به تأیید امام معصوم علیهالسلام برسد، بهنحوی که آن سیره به امام معصوم علیهالسلام عرضه شده است، یا خود ایشان به آن عمل کردهاند و یا بهنحوی ما رضایت ایشان را از آن مسئله میدانیم. در این صورت، سیره عقلاء حجیت دارد. اما اینکه بگوییم مردم عاقل دنیا یک کارهایی را انجام میدهند معلوم نیست الزاماً رضایت خداوند متعال هم در آن باشد و لو همگی آن را انجام دهند، مگر اینکه ثابت شود آن عمل در زمان معصومین علیهمالسلام انجام شده و ایشان آن را دیده و امضا کرده و یا منع نکردهاند.
پس اینکه هر چه اهل خبره بگویند را باید قبول کرد عقل تأیید نمیکند. بحث در اینجا دو موضوع است؛ به این معنا که آیا آن زمینهای که اهل فن با ما در مورد آن صحبت میکنند برای ما قابل فهم است یا خیر؟ مثلاً بنّا بهعنوان یک اهل فن به ما میگوید که برای درست کردن این دیوار به سیمان نوع «الف» نیاز دارم. شما سؤال میکنید چرا این نوع؟ او میگوید چون مثلاً این سیمان زودتر سخت میشود و برای کار ما مناسبتر است. شما میگویید حالا زمان برای ما خیلی مهم نیست نوع «ب» را میخرم که ارزانتر است. حتی با وجود اینکه بنّا به شما گفته است سیمان نوع «الف» مناسب هست و شما نظرتان چیز دیگری است، باز هم از دوست خود سؤال میکنید که بنّایی آمده و این چنین میگویند: آیا راست میگویید؟ در واقع شما با این کار طلب علم میکنید و حرف اهل فن را کورکورانه نمیپذیرید که إن شاءالله واقعیت هم همین است.
این سؤال و جواب در هر زمینهای که ما بتوانیم آن را بفهمیم آن را اهل فن وجود دارد که نشان میدهد سیره عقلاء این نیست که هر چه اهل فن بگویند ما تعبداً آن را قبول کنیم (صرف اینکه اهل فن آن گفتهاند). اما گاهی اوقات هست که مثلاً مریض شده و به پزشک رجوع میکند و او دارویی تجویز میکند. در اینجا ممکن است اگر ما بخواهیم اثر آن را متوجه شویم، سر درد بیاوریم کمی زمانبر باشد (نه اینکه الزاماً ناشدنی باشد) در حالیکه ما میخواهیم مرض ما سریعتر بهبود یابد و دلیل آن خیلی برای ما مهم نیست. در اینجا ما قول دکتر را قبول میکنیم اما به این معنی که همیشه قول دکتر را اینگونه بپذیریم؟ به عنوان مثال: شما برای درد در ناحیه قلب، به دکتر رجوع میکنید. دکتر تشخیص میدهد این درد ناشی از مشکل حادّی در قلب شماست و باید سریعاً فردا صبح عمل جراحی قلب صورت بپذیرد. آیا شما آنجا از دکتر مطالبه دلیل نمیکنید؟ به او نمیگویید مشکل چیست که عمل جراحی اینقدر اضطراری است؟ چه بسا عقل به شما میگوید صبر داشته باش و به دکتر دیگری هم رجوع کنید و نظر او را جویا شوید تا واضح شود این مشکل بدون عمل جراحی هم قابل علاج است… چه بسا اصلاً به حرف دکتر گوش نکنید و مثلاً سراغ یک عطّار بروید و گیاهان دارویی مصرف کنید و یا با خواندن چند مقاله در اینترنت و مقالات پزشکی و کتابها بیماری را کنترل کنید. (مثلاً تغییر رژیم غذایی و کنترل کلسترول خون) بیست سال یا سی سال دیگر هم ممکن است هیچ مشکلی بدون انجام عمل جراحی انجام نداده باشید و به زندگی خود ادامه دهید. مثال از این نوع بسیار است و برای خیلی از ما اتفاق افتاده است.
در زمان ائمه عليهم السلام هم اهل خبره همان راوان حدیث بودند که هیچگاه ادعای مرجعیت نکردند و آن سیره عقلاء که به تأیید ائمه اطهار عليهم السلام رسیده است تأیید فتوای مجتهد نیست بلکه اخذ روایت اهل بیت عليهم السلام و روایان حدیث صادق و باتقواست زیرا انسانها متفاوت هستند و عقل آنها با هم برابری نمیکند. اتفاقاً به همین دلیل است که نیاز به اهل فن هست که بیایند و در مرحله اول، روایات را برای مردم شرح بدهند. بعداً وقتی مردم روایات را فهمیدند و دلالت آنها را بر موضوعات مختلف یاد گرفتند، خانوادههای خود را آموزش بدهند. به عکس، روایان آن زمان باب اجتهاد را نگشودند که بگویند: اگر کسی مرجع تقلید باشد، اعمالش باطل است! این بدعتها از کجا وارد دین شده است؟
دین خداوند جلّوعلا مانند علم طب نیست که نیاز باشد سی سال حوزه رفت و علم اصول و مطالب «الشرایع الإسلام» و «الکفایة الأصول» را یاد گرفت، در حالیکه واقعاً هیچکدام از اینها برای فهم دین لازم نیست و اگر لازم بود اهل بیت عليهم السلام آن را در وهله اول خودشان برای مردم بیان میکردند. طلّبههای حوزههای علمیه عمر خود را میگذارند و این مطالب را میخوانند و در آخر کار نمیدانند احادیث دقیقاً بر چه چیز دلالت دارند، چرا که در حوزهها به جای حدیث به اقوال غیر امامان گفتهها و هنر به آن است که چه کسی «کفایة» را خوب بداند و به علم اصول مسلط است!
پس سیره عقلاء در رجوع به اهل خبره این است که اتفاقاً در جایی که کلام اهل خبره قابل فهم باشد تقلید کورکورانه باطل است و سیره عقلاء این است که قول علما را یاد گرفت، اگر صحیح بود به آن عمل کرد و الا خیر. اینکه مردم کلام اهلبیت علیهمالسلام را نمیفهمند دروغی بیش نیست و مشخص نیست این کلام از کجا نشأت میگیرد. شاید خود فقها در فهم احادیث ائمه اطهار علیهمالسلام متحیر ماندهاند؟!
سیره عقلاء تنها در یکجا آن هم وقتی که ما مضطر هستیم و وقت تنگ است و دیگر چارهای نداریم این است که به حرف اهل خبره بدون طلب ادله عمل کنیم. مثلاً فرزندی در حال تولد است و پزشک چیزی را تجویز میکند که مادر بخورد و به پدر نسخهای میدهد تا سریعاً آن را تهیه کند. آیا اگر مرد در اینجا به پزشک بگوید ادله تجویز این دارو چیست او را مسخره نمیکند؟ فلذا چه یقین داشته باشیم حرف او درست است یا درست نیست عمل میکنیم اما نه از این بابت که کلام پزشک حجت است و حتماً هم مطابق واقع است. با این حال، مطالب دینی و مسائل شرع مقدس اینگونه نیستند.
حتی اگر در جایی هم مضطر باشیم، اگر راوی حدیث برای ما کلام معصوم علیهالسلام را بیان کند اضطرار ما برطرف میشود (مگر در موارد خاصی که روایات در یک مسئله زیاد هستند و باید دقت و تفقه بیشتری برای یافتن حکم صورت پذیرد). شأن راوی حدیث این نیست که فتوا بدهد بلکه روایت حدیث است.
در حقیقت، برای اثبات جواز تقلید از راه عقل اصلاً نیازی به سیره عقلاء نداریم. جایی نوبت به سیره عقلاء میرسد که اصلاً نصی نباشد. وقتی اهلبیت علیهمالسلام خودشان امر فرمودهاند که به راویان حدیث رجوع کنید، در اینجا «سیره عقلاء» هم همین کلام معصوم علیهالسلام هست نه اینکه ما از سیره عقلاء به رجوع به راویان حدیث پی ببریم. وقتی که نص در اختیار نباشد، آن وقت تازه به سیره عقلاء رجوع میکنیم و آن این است که به راوی حدیث رجوع کنیم ببینیم آیا آن سیره را اهلبیت علیهمالسلام تأیید فرمودهاند یا خیر. اگر تأیید کرده بودند به آن عمل میکنیم و الا خیر.
در مقابل، رجوع به مفتی از طرف اهلبیت علیهمالسلام به چند وجه نفی شده است. یکی اینکه در زمان اهلبیت علیهمالسلام اصلاً فتوا نبود و شیعیان تنها اخذ حدیث میکردند و اهلبیت علیهمالسلام هم مردم را به راویان حدیث ارجاع دادهاند تا حدیث را فرا بگیرند نه عمل به فتوای مفتی کنند. ثانیاً اهلبیت علیهمالسلام امر کردهاند که آراء (فتوا) رجال را اخذ نکنید در حالیکه در مقابل، تفقه در دین را واجب فرمودهاند و نشر احادیث و تعلیم و تعلم آنها را واضحاً دستور فرمودهاند.
اثبات تقلید از طریق انسداد
حالا فرض کنید در جایی قرار گرفتهایم که هیچ دسترسی به روایت نداریم و وقت هم تنگ است. مثلاً به حج رفتهایم و ایام هم رو به انقضا است و ما باید جوابی برای مسئله پیدا کنیم و راوی حدیث هم در دسترس نیست و به هیچ چیز دسترسی نداریم جز اقوال مفتی (رساله)؛ اگر به حکم خداوند جلّوعلا عمل نکنیم مستحق عذاب هستیم؛ احتیاط هم که برای ما امکان ندارد چون حکم تمام جهات دین را نمیدانیم؛ اجتهاد هم که نمیتوانیم کنیم چون مجتهد نیستیم. فقها برای اثبات جواز تقلید اینگونه میگویند که پس عقل حکم میکند که از مفتی تقلید کنیم چون تنها راهی است که جلوی ماست و احتمال صحت آن میرود و شاید (انشاءالله) حکم حق تعالی همان باشد. فلذا تقلید از باب اضطرار پیش میآید و به آن دلیل انسداد گفته میشود که «شیخ غروی اصفهانی» آن را بیان کرد و «آقا ضیاءالدین عراقی» هم به آن معتقد است.
جواب اینکه در این شرایط (اضطرار)، نه تنها فتوای مراجع، بلکه مطلق الظن نسبت به حکم آن حکم را برای جوینده حجت قرار میدهد. هر طریقی که برای او در این شرایط ایجاد ظن کند باید از همان پیروی کند؛ میخواهد آن را مفتی گفته باشد یا مثلاً یکی از دوستانش بگوید من در حدیث خواندهام که اینطور باید عمل کنی، و یا در رساله فلان مجتهد خواندهام اینگونه باید عمل کرد. پس در شرایطی که هیچ دسترسی به احادیث وجود ندارد و همه راهها مسدود است، یگانه راه پیشروی شخص «اتباع ظن» هست (انشاءالله که درست باشد) و نه «تقلید». حکم عقل هم همین است. آن شخص در آن شرایط علم که ندارد راه نجات کدام است؟ چه بسا اگر حکم مجتهد یک چیز بود و او از طریق دیگری ظن قویتری به راه حل دیگری پیدا کرد وظیفه اوست که به آن (ظن) عمل کند نه (فتوای مجتهد).
راه حل عقلائی چیست؟
تبیین دین و ابلاغ حلال و حرام از شئون امامت است. اهلبیت علیهمالسلام این را میدانستند که همه مردم امکان این را ندارند که بیایند و در مجلس آنها بنشینند و از زبان خودشان حدیث بشنوند. فلذا چه در زمان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله (به خصوص در اواخر حیات ایشان)، در زمان امیرالمؤمنین علیهالسلام و نیز در زمان ائمه طاهرین علیهمالسلام دسترسی به ایشان به راحتی برای همه میسر نبود چرا که یا خانهنشین بودند و یا زندانی بودند، در حالیکه این اهلبیت علیهمالسلام بودند که باید حلال و حرام را به مردم یاد میدادند.
اهلبیت علیهمالسلام همواره در احادیث در ادوار مختلف فرمودهاند که حضرت حجت عجلاللهتعالیفرجه غائب خواهد بود و مردم به هیچ امامی به صورت ظاهری دسترسی نخواهند داشت مگر عده بسیار قلیلی از خواص (که آنها هم نمیتوانند ظاهر کنند که ما دسترسی داریم). با این وجود، شیعیان برای آگاهی از احکام الهی چه باید کنند؟ آیا امکان دارد که اهلبیت علیهمالسلام در این دنیا زندگی کنند و هم فرائض آنها تبلیغ و تبیین دین و بیان نمودن معارف دین و احکام حلال و حرام باشد و شیعیان چه در زمان ظهور و چه در زمان غیبت، دسترسی به تبیینات ایشان نداشته باشند؟! شیعیان به این مسئله از زمان رسولالله صلیاللهعلیهوآله مبتلا بودند. پس نمیشود که در این موضوع نصوص وارد نشده باشد و شیعیان بیتکلیف رها شده باشند. باید وظیفه و تکلیف شیعیان در این شرایط آنقدر واضح و روشن باشد که نوبت به توجیهات بیاساس فقها برای تقلید نرسد. اگر چه قصد فقها هم مخالفت با کلام معصومین علیهمالسلام نبوده است اما مسیری که رفتهاند و روشی که از عمریه وارد تشیع کردهاند باعث توقف آنها شده است. راهی که اهلبیت علیهمالسلام در این شرایط فرمودهاند و متواتراً وارد شده است و شاید بتوان صدها حدیث در این مورد پیدا کرد رجوع به راویان حدیث است و اهلبیت علیهمالسلام قول هیچ شخص دیگری را برای مردم حجت قرار ندادهاند.
جماعت عمریه هم که باب مفتیگری را گشودند اینگونه نبوده است که بگویند همه باید از ما تقلید کنند و عوامالناس هم تبعیت کنند بلکه آنها هم با همین ادلههای به اصطلاح عقلی و فطری (که به آنها اشاره شد) و تفسیر به رأی روایات و آیات قرآن کریم مردم را متقاعد به تقلید کردند و اینگونه نبوده که تقلید را بدون مقدمه باب کرده باشند. همان دلایلی را که عمریه برای تقلید ذکر میکنند همان را فقهای شیعه گرفتند و به دنبال آن رفتند. بعد وقتی به این فقها میگویند شما اخذ به رأی میکنید قبول نمیکنند گویی که اخذ به رأی فقط نظر دادن بدون در نظر گرفتن آیات و روایات است در حالیکه کسی که آیات و روایات را میخواند و استنباط خود از آنها را به مردم میگوید هم تفسیر بہ رای کردہ است و نہ روایت حدیث!